شکر
اگر خدا بخواهد همه چیز درست میشود...
نشستم رو به روی آینه موهاشو باز کردم و از دو طرف ریختم روی شونه هاش، چشماس بغض دارشو نگاه کردم و شروع کردم به خریدن نازش تا باهام حرف بزنه، حرف نزد..نگاهش کردم و مدام نازش کردم از پشت بغلش کردم دستاشو محکم فشار دادم بهش گفتم کنارتم اما باید باهام حرف بزنی، اشکش ریخت، هرچی که میگذشت میدیدم چقدر زیباست:) و چقدر بهتر از این نمیتونست باشه، میدیدم چقدر معصومه و چقدر تو نگاهش مهربونی هست... چشماش نافذ و موهاش لطیفه..لباش نازک و پوستش نرمه ...از زیباییش حظ میکردم انگار که تا حالا ندیده بودمش...ازش خواستم باهام حرف بزنه، میشنیدم که صدای نفس هاش چقدر اروم شده اما حرف نمیزد نمیتونست چیزی بگه ...فعلا فقط باید بغلش میکردم و توقعی نمیداشتم...فعلا باید فقط ناز چشماشو میکشیدم...
دو کلمه باهام حرف زد، ازش پرسیدم چی ازم میخوای و بهم گفت ...وقتی انجامش دادم قلب و روحم اروم شد...
براش آواز خوندم انگاز که لالایی ...
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم ...