جانم ؟
تو مسیرم...خیلی خوب و بالا ...
اما دلم ی سورپرایز می خواد ی سورپرایز مثل عاشقی کردن تو ی صبح پاییزی... مثل این که همین الان یکی بیاد دم در کتابخونه و بگه پاشو بیا برات چایی گرفتم منم بگم اگه بستنی گرفتی میام ...چیز بزرگی نمی خوام اما همینا ی دلگرمی گنده است برام تو این اوضاع ن به سامون روحیه ها...
رویا بافتن که جرم نیست؟ هست ؟ می بینم اون روزی رو که همه ی رنگای دنیا رو تودستت جمع کردی و می زنی به سیاهیای این روزا...می بینم اون روزایی رو طبل شادانه رو گرفتیم دستمون و خوشحالی میکنیم ...می بینم اون روزو که قلبم اروم گرفته و تو هم ارومی ...می بینم اون روز رو دست تو دست هم از تموم شهر ها میگذریم...
اون روز به تموم فکرای سیاه این روزا می خندم اون روز خودمو مسخره میکنم که انقدر فکرای جور واجور و ناخلف میومد و اینارو وصله میزدم بهت ...
اون روز رویام محقق میشه ...
تون روز دیر نیست ...
12 تا ده روز دیگه است و ارامش من رو بغل می کنه ...
می بینم اون روز رو ...