مونیخ
.
مونیخ، شهر آسمون!
همون روز اول که وارد این شهر شدم دلم رفت براش. فرداش که میچرخیدم توی شهر برای کارهای اداری مدام حس میکردم زیباست ولی نمیدونستم چرا نمیتونستم بفهمم دقیقا چه تفاوتی با شهرهای دیگه داره که درگیرش شدم. شهر شلوغ بود و پر از زندگی، همه چیز سر جای خودش و به موقع. آدمها متنوع و از ملیتهای مختلف درختها زیاد و دریاچهها از هرجای شهر قابل دسترسی. همهی اینها اما ویژگیهای منطقی اند یعنی باید فکر کنی که شهر اینها رو داره پس من دوستش دارم. اما مونیخ متفاوت بود حس کرده بودمش.
حالا که دوماه از بودنم تو این اتاق میگذره خوب میفهمم چرا! من بندهی آسمونم... هر کجا که آسمون فراختر، روشنتر و معلومتر باشه ناخودآگاه سه مرحله به خوشبختیم اضافه میشه. انگار که تو طراحی این شهر آسمونش رو به عنوان آثار ملی حفظ کردن. مثلا خواستن خونه بسازن لحاظ کردن که شما اجازه نداری انقدر بلند بسازی که پریساها آسمون رو نبینن. یا موقع طراحی عرض خیابونها گفتن عابر پیاده که رد میشه پشت چراغ قرمز حوصلش که سر رفت باید نگاهشو بندازه به آسمون و نفس عمیق بکشه بگه به به انسان چه آزاد است!
شاید بگیم که خب شهرهای کوچکتر و خلوتتر و اصلا هرکجا که طبیعت باشه آسمون داره و بهتره! اما باید عرض کنم خدمتتون که مونیخ آسمون داره به علاوهی ساختمونا و شلوغیا و جنب و جوش. و البته عرض جغرافیایی هم تاثیر داره که باعث بشه روزت طولانی باشه و روشن یا کوههای جنوبش که همیشه آسمونت ابرهای تپل رو به آغوش کشیده باشه...
کاش هرجا که رفتیم و هرکاری کردیم آسمون رو نگه داریم و کم توجهی نکنیم بهش. درسته که دوره، درسته که دستمون بهش نمیرسه اما دریچهایه به سمت دنیای بزرگی که تنها راه فرار از کلاف پیچیدهی گرفتاریهای الکیمونه. انگار که آسمون راه امید به آیندهی بهتره. تنها امید...!