رشته ی وصال ابهام ها

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم

رشته ی وصال ابهام ها

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم

من اینجا رو درست کردم تا ازخودم از اتفاقا و از فکرام راجع به خودم، زمین و زمان بنویسم. امید دارم تهش که رسیدم اینا رو بچسبونم به هم بگم ببین چی شد اینجا رسیدی؟ و بعدش چشمامو ببندم و برم برای همیشه.

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۰۳/۱۲/۱۳
    jkk
جمعه 8 تیر 1397

به خودتون نگیرید اصلا با شما نیستم !

     ی دسته از آدما تو دنیا هستن که به جرات می تونم بگم بسیار و بسیار ازشون بدم میاد و معمولا باهاشون دچار مشکل میشم. البته احتمالا یک روزی پیدا می کنم که چجوری میشه باهاشون تعامل کرد! دسته ی مذکور غالبا ادم هایی اند که بسیار منفعت طلبن و فقط و فقط به خودشون فک میکنن، چه تو قرار گذاشتنا چه تو غذا خوردنا و چه تو هرچی دیگه، اینا به ادما نگاه ابزاری دارن، اشتباه نکنید دیدگاه حرفه ای و تعامل با ادم ها با ابزار فرض کردن اونا فرق داره، شما وقتی دیگران رو نردبان و پله و آچار می بینی فقط می خوای ازش استفاده کنی و اصلا به جبران و یا حداق قدر دانی اعتقاد نداری! دسته ی کذایی فکر میکنه که دنبا باید دور سرش بگرده و ذره ای به چیز دیگه فک نمیکنه مثلا به این که اقا آب و کم مصرف کن ! بخدا گند زدی به مملکت! بعد جواب میده که نه! پس چجوری بعد بیست دقیقه شستن باسن مبارک در توالت احساس تمیزی کنم؟

     همه ی ما مقداری از این ها رو داریم، نمیگم مهرطلب باشی و همه ی کاراتونو برای رضایت بقیه کنین، اصلا حرفم این نیست، اما لطفا نقطه ی مقابل این هم نباشید که تو بی رحمی بمیرید! به خودم اومدم و دیدم من کمی مهر طلبم و ازونور غالب ادم هایی که می بینم منفعت طلب! دچار حمله ی پانیک شدم از دستشون، یکی یکی خیلی از دوستامو از دست دادم چون دیگه نمی خواستم تو این حلقه ی مهرطلبی و منفعت طلبی بمونم، چون  حس میکردم آدم ها رو وقتی باهام صادق نبودن. اوایل فک میکردم قطع به یقین من مشکل دارم اما یکم بعد تر دیدم نه! من دارم درست بازی میکنم ویک این که همون ادم ها رو رفتار مشابه به شدت آزار میده، دو هم این که تعدادی دوست خوب دارم که با وجود قدمت کمشون شاید واسه دانشگاه و اینور اونور بودنشون اصلا شبیه اون یکیا نیستن و یعنی روابط دو سر راضی خوبی باهم داریم. این شد که  دوست قدیمی لزوما the best نیست!

    اما حرف اصلیم که امروز بهش فک کردم، چندروز پیش ی دوستی بهم گفت مادرپدرای ما خیلی بد بارمون اوردن، اونا خودشون نسلی ان که کلی فداکاری کردن و سختی کشیدن اما حالا گرگ بودن رو به بچه شون یاد میدن، این که اینجا قانون قانون جنگله. بعد نشستم واقعی بهش فک کردم..جنگ و انقلاب با نسل بزرگتر ما یعنی دهه چهل و پنجاه و شصت کاری کرده که منفعت طلب باشن، همه ی اون اتفاقا باعث شده اون ادما حالا بعد از دیدن این که نتیجه اصلا رضایت بخش نیست یا کلا به ادما به چشم دشمن نگاه کن و یا این که فقط بخوان نجات پیدا کنن و مقابل هم دیگه گرگ باشن! 

    طولی نمی کشه که ما ها هم مثل اون ها میشیم ما نسل جدید که داریم مواجه میشیم با چنین وضعیتی! خب طبیعیه! تو مملکتی که هشتاد درصد با گرونی سکه و دلار میرن  تو صف خرید دلار(اگرم پول نداشته باشن تو مقیاس کوچکتر این کارو میکنن) این که تو ازون ادمای 20 درصدی باشی نه تنها دردی رو دوا نمیکنه بلکه باعث نابودی در ازای هیچ پاداش تو میشه! خب اره ! درست فهمیدین به ته خط رسیدم و فک میکنم باید زیر و رو شه این مملکت و  مریضی سر تا سر بدنشو  گرفته!

    راستی از کدوم احساس امنیت حرف میزنیم؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۸:۰۷
پریسا

   کتاب اولش شاهکار بود، نه تنها از نطر من که خب از نظر خیلیای دیگه، ازون جنس کتابایی که می خونیشون و دل و جونت همراه کتاب میره. چی قشنگش می کرد؟ خب کنار قشنگی قصه و ادم های شبیه به حالای همه روزه ی ما، پرش ناگهانی داستان به زمان های دیگه که خیلی خوب و به جا بودن یعنی دقیقا با شخصیت پرت می شدی به اون زمان و همه چی بی عیب نقص بود تو این زمینه. با خوندن کتابش به عنوان یک کتاب ایرانی بعد از مدت ها خیلی حس خوب به خیلی از ماها انتقال داد. این شد که مشتاق کتاب دومش " هرس" بودم و تولدم از ی دوست مهربون هدیه اش گرفتم.

    "هرس" شروع خوبی داشت و باززم رنگ و بوی ایرانی توش موج می زد و گاه به گاه از لهجه ی خرمشهری شخصیت ها کیف میکردی. قصه قصه ی خوبی بود و باز هم دغدغه ی ما ایرانی ها باز هم همه ی اونچه که تو ذهن و روحمون ریشه دوونده. این بار جنگ بود از چشم یک خانواده ی خرمشهری.  مرعشی  قصه های نوال و رسول و بچه هاشون و ام عقیل و ام ضیاا رو روایت میکنه.شخصیت ها خوب نبودن به نظرم یعنی خیلی نمی شد درکشون کرد بس که حرف میزدن و بس که همه ی فکر ها و رفتارشون توصیف میشد. از یک جایی به بعد قصه کاملا رو تکرار بود. تکرا حس ها و رفتار ها، تکرار اتفاق ها و داستان ها و غم سیاه و بدی که روی همه چیز سایه انداخته بود، انگار یهو 17 سال از زندگی یک ادم همیشه تاریک باشه.

   چیز دیگه ای که روایت رو بد کرده بود بر خلاف کتاب قبلیش، پرش های بی نهایتش بود. انگار که یک قصه رو گرفته باشه و زمان هاشو تیکه تیکه کرده باشه و بعد همین درهم و بر هم بیاردتشون توی کتاب. یعنی یک طور هایی  اگه روایت نامنظم کتاب که باعث معما شدن داستان بود رو ازش میگرفتی ممکن بود فقط ی داستان 10 صفحه ای باشه و البته بسیار جذاب تر. 

    در آخر هم برای من ازون کتاب هایی بود که میشد صفحه های زیادی رو رد کنی و چیزی از دست ندی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۸:۰۶
پریسا

  آدم ها و رفتار هاشون رو دوست دارم، بررسی نگاه هاشون و کار هاشون و بعد  ریشه یابی علتشون، متاسفانه هیچ  وقت نتونستم بی اعتنا از کنارشون رد شم، متاسفانه چون احتمالا این حجم از فکر کردنا ی نشت فکری بزرگه وقتی کار و زندگیت در این راستا نباشه.

     از مترو میرداماد پیاده شدم و اون پله های سرطانی که حالا چهارساله مجبورم بیام بالا و بالاخره بهشون عادت کردم گذروندم اون قسمت شکموی ذهنم ازم کافه ژلاتو خواست و رفتم لمیز نشستم  یک ربع با بستنی و اسپرسو و اون دارچین به میزان دلخواهی که روش می ریختم کیف کردم. اومدم تاکسی سوار شدم که وسط راه یک  عدد پسرک جوان سوار شد، موهای نسبتا فر و مدل خامه ای با پوست روشن، شلوارش مشکی و یکم گشاد بود با ی کوله پشتش. پرسید تا پایتخت چقدر میشه آقا؟ راننده گفت میشه 1000 بعد پسرک 5 هزار ای دراورد و داد بهش و راننده دادش درومد که ای عاااقا ! خورد بده وگرنه کرایش میشه 1400 گفتم هزار که خورد بدی و اینا. پسرک دست  کرد تو جیبش و پولاش رو بین انگشت شصت و اشاره اش جابه جا کرد تا به ی دو هزاری رسید و دادش اقاهه، اوج داستان اینجا بود که اقاهه دوتا سکه اومد بذاره کف دست پسرک که ایشون با یک بی میلی عارف گونه و لطیف ( این طور که از ته دلش باشه ) گفت نوموخوام !

     به پسره فک کردم! چقدر پولداره ؟ یا کلا براش مهم نیست؟ کارش چیه؟ نه بابا فک کنم بچه پولداره که از ددیش می گیره...هرچی که بود این آقا مسلکش به شدت منو جذب ی طور باحالی که دلم می خواست لپش رو بکشم اما کنار این لطافت چنان جذبه ای داشت که عین آدم مقدس ها حتی نمیشد بهش دست زد.

     داداش خلاصه هرجا هستی دمت گرم :))) 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۸:۰۶
پریسا

اندر احوالات یک عدد enfp 

    اگه با تست شخصیت شناسی mbti آشنایی دارید  یحتمل می دونید هر کدوم ازین چهار تا حرف چه معنی ای دارن و اگرم ندارید هرچه سریع تر برید تستشو بزنید و خودتون رو مثل کتاب مطالعه کنید. 

    این تست بر اساس 16 تیپ شخصیتی دسته بندی شده این که شما برون گرایی یا درون گرا، بیشتر به حواس پنج گانه ات اهمیت میدی یا حس ششم، فکری تصمیم میگیری یا احساسی و این که چقدر منظم و ادراکی هستی، از شما یک کلکسیون ویژگی رفتاری میسازه !

    این چهارتا با هم عمل میکنند و باعث میشن نهایتا شما همون چیزی باشی که الان هستی! من برون گرام و به حس ششم احترام می ذارم و با احساسم همیشه گلاویزم و از طرفی ادم ادراکی و دقیقه نودی ای هستم. همه ی اینا کنار هم باعث شده آدمی باشم که خیلی فکر میکنه و مقدار این انقدر زیاده که گاهی غرق میشه و پیدا کردنش زمان میبره. اینا کنار هم باعث میشه به جای یک متخصص حرفه ای در بیماری های نوک طوطی مثلا :)) کسی باشم که از همه چی ممکنه سر دربیاره نسبتا و هزار تا چیز دیگه. 

    اینا لایه ی اول شخصیتن و خدا میدونه که چیشد که اینجوری شدیم و باید خیلی بیشتر تو خودمون کند و کاو کنیم، دونستنشون باعث میشه بدونی کجا داری چطور عمل میکنی و باتوجه به شناختت بتونی عملکرد خودت رو بهبود بدی، بدونی کجا همین شکلی باشی و کجا نه عوض کنی داستانو، درکت از آدما بیشتر بشه و بتونی باهاشون تعامل داشته باشی. 

    اینا کنار هم من رو کمی بی نظم کرده، این بی نظمی شاید چیز بدی به نظر شما بیاد اما لزوما و همیشه این طوری نیستش! حقیقتش اینه که یک جاهایی من بسیار باهاش حال میکنم یعنی نظم انگار طور دیگه ای تو ذهن من شکل گرفته که لزوما اون جوری که j  ها می بینن داستانو نیست، من آدم متعهدی ام و هر وقت کاری رو بر عهده میگیرم حتما انجامش میدم. خب ! اینا قسمتای خوب و رویاییه p  بودنه اما وقتی تو دنیایی هستی که اکثریتشون j  هستند نیاز داری بتونی کمی یادشون بگیری، خصوصا این که این یادگرفته و نظم و سامان دادنه گاهی باعث میشه اروم بگیری، مثل تموم وقتایی که حالمون خوش نیست و می افتیم به جون کتابخونه و اتاق و میزمون تا با مرتب کردنشون هم ذهنمون سامان بگیره و هم حال خودمون بهتر شه، این طوری منظم شدن برای من ی نوع تفریحه ! 

     امروز وقتی رسیدم کتابخونه نشستم پای لبتاب و نگا کردم دیدم چقدر فضای ایمیلم نا مرتبه! یعنی همه چی درهمه اینا شامل ایمیلای جاهای مختلفه که ثبت نام کردم و این ها برام نوتیف میدن، کنسل کردن ایمیل ها زمانی نمیبره اما اساسا دیفالتش چون توی ذهن من اینه که کار بی ارزشیه و نباید وقت رو روش تلف کنی میمونه تا اینجا که ی روز می بینم او ! نیاز دارم که مرتب باشه و می شینم همه چی رو با ی دسته بندی خوب کنار هم میذارم.

   نمی خوام تلاش کنم  خودم رو عوض کنم، فقط می خوام عملکردم رو بهتر کنم! همین !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۸:۰۴
پریسا

فوتبال نمیدیدم، اساسا انقدر گاهی درگیر فلسفه زندگی شدم که فوتبال یا بازی های اینترنتی یا فشن و مد یا کلا هرچی که دغدغه ی خیلیای دیگه بوده برام اهمیتی نداشته، هیچ وقت ذوقی برای دیدن ی مسابقه یا گل زدن اون نداشتم. چرا یک دوره ای طرفدار استقلال بودم اما ازون عشقای نوجوونی  بازیکن و رجز خوندن برا همدیگه بود.

     دیشب اما اتفاق خاصی افتاد، فوتبال دیدم حرکات رو دنبال میکردم و انقدر خوب بود بازی ایران که چشمم جا میموند ازشون، این که شانسی گل حوردیم و میتونستیم مساوی کنیم و اینا همش به کنار، حتی این که ازدیشب همه دارن از تیم ملی تشکر می کنن و واقعا کیف کردن  از بازی هم کنار. همه ی ما یک چیزی رو تو بچه های تیم دیدیم و اون تلاش همگیشون برای برد بود برای بازی بود و برای بقا،  لحظه لحظه می شد تحسینشون کرد از گل هایی که بیرانوند گرفت تا اون لحظه ای که سه تایی افتادن تو دروازه که نذارن گل شه. عمیق ترین لحظه اون لحظه ای بود که فکر کردن گل زدن و اما نشد. 

    حالا فک میکنم فوتبال جذابه نه بخاطر نوع بازیش و فلسفه ی وجودیش که به خاطر اون دوساعتی که هشتاد میلیون نفر نشستیم و بازی رو دیدم که به خاطر خانواده ی حالا 9 نفره ی ما که بعد مدت ها روی خوشی بی دردسر با جلوی تلویزیون نشستن دید.  به خاطر تموم هیجاناتمون و به خاطر اعتمادی که به بچه هامون داشتیم. چی میشد همین دید رو به دولتمردامون داشتیم ؟ مطمئن بودیم که تلاش میکنن و با جون و دل لگد می خوردن که نذارن ببازیم؟ اون موقع حتی اگه ببازیم هم  بازم دوسشون داریم، اما اینطور نیست کسی به دولت و حکومت جمهوری اسلامی اعتماد نداره و هزار تا مثال نقض از دزدی ها و منفعت طلبی هاشون داریم حالا کاش اینجا تموم میشد اونا از فداکاری یک عده ی دیگه هم که شامل شهدا و دانشمندا و غیره میشن استفاده می کنن. 

    فوتبال دیشب نمونه ای بود از زندگی خیلی از ماها ایرانیا از تلاش های ما از سرکوب های ما و در نهایت از باخت ما...فوتبال جذابه چون نهایتا تیم ملی خبر میده از سر درون ملیت یک کشور، از اونن کفش های تحریم شده( که مردم ش نقشی توش ندارن و یک عده احمق باعثش شدن) تا اون تلاش ها و جان فشانی ها و حتی استرس هایی که عملکرد همیشگیت( سردارآزمون)  رو تت تاثیر قرار میدن. از اون استادیومی که نصف ملیت مون اجازه رفتن بهش رو ندارن تا همون استادیوم تو کشور دیگه ای که حالا  اکثریتشون از ایرانن. ازون بازیکنای خوبی که یا متولد ایران نیستن و یا برای باشگاه های دیگه بازی میکنن و حالا تو تیم ملی جون و دل میذارن تا  داوری که به اسمش و حرکاتش افتخار می کنی...

     همه ی ما ازدیشب احساس مشترک داریم ، احساس غم و شادی با هم، احساس وجد و غرور با هم...نهایتا همون احساس عمیقی که دلمون رو قرص میکنه و باهم مهربون ترمون می کنه ..   

جای مردان سیاست بنشانیم  درخت تا هوا تازه شود...

(اشاره ای نمی کنم به حال خوبی که با صحبت راجع به فوتبال با شخص تو میتونست بهتر باشه ! )  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۱
پریسا

ی وقتایی تو این دوره ی درهم و برهم الانم به این فکر میکنم که اگه یکم دیگه این وضعیت رو ادامه بدم احتمالا به این دلیله که ازین فاز خوشم اومده، این فاز که همه ی کارا رو جذاب میدونی و براشون احترام قائلی و به خودت افتخار میکنی که تک بعدی نیستی و خوشحالی که داری صبر میکنی  و از بقیه که کورکورانه دارن میرن جلو بهتری ! 

انگار ی مرزی داره ی مرز باریک که باید  تیز و بز باشی که بتونی پیداش کنی، درجا مچشو بگیری و بگی بسه ! 

داشتم جزوه هایی که فاطمه بهم داده بود رو می خوندم و راجع به آدم های شهودی و ادراکی دقیقا همینارو نوشته بود ! 

هجوم زیاد فکر !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۰
پریسا

از روزی که فکر این اومد تو  ذهنم که باید ادم کتابخونی بشم، شاید هشت نه سال میگذره و من هنوز به اون جایگاه نرسیدم، اما بیشتر از هر وقت دیگه ای میل به خوندن و سر در آوردن دارم الان ...

     "ده روز با داعش" نام کتابی است نوشته یورگن تودنهوفر خبرنگار آلمانی که تجربه ی خوبی در مصاحبه با آنچه که تحت عنوان ترریست هست دارد. کتاب چندین فصل است و با مقدمه ی نه چندان جذاب نظرات نویسنده راجع به داعش و غرب شروع می شود،  فصول اول طوری پیش می رود که انگار یک مسلمان  از نوع ایرانی اصول گرایش آن را نوشته و یا حداقل دستور نوشتن آن را داده ُ چرا که جانب داری و مخالفتش با غرب ُ آن بی طرفی و حرف همه را باید شنید که ادعا می کند را در خود نگنجانده است .

در فصول بعدی  صحبت های مقدماتی اش را با یکی از اعضای جبهه النصره که از داعش جدا هستند آغاز می کند. اسلام از نظر این مجاهد اسلام جذابی است، همان اسلامی است که برای من مهربان و بخشنده است و در عین حال به جهاد هم اعتقاد دارد.  گفت و گو های بعدی با "ابوقتاده" از پیکار جوهای آلمانی داعش است که نویسنده او را از فیس بوک پیدا میکند، صحبت ها حول داعش انگیزه هایش و هدف خبرنگار برای رفتن به آنجا صورت می گیرد و تلاش دو طرف جذب اعتماد یکدیگر است. ابوقتاده نه یک جانی است و نه یک انسان خل وضع !  او جوانی اهل فکر غربی است که مسلمان می شود و بعد انجام فرایض اش در آلمان برایش سخت به  نظر می آید تا انجا که با داعش و ایدئولوژی های آن آشنا  می شود . در این میان یورگن تودنهوفر موفق می شود با مادر ابو قتاده هم مصاحبه کند. با همه ی این ها او هنوز مادر است و نگران پسرش! در نهایت با امان نامه ی ابوبکر بغدادی که یورگن و همراهانش در امان هستند و می توانند در مناطق تحت سلطه ی داعش  تردد کنند با موفقیت صادر می شود و آن ها سفری جدید و  خطرناک را آغاز می کنند.

اعتراف میکنم ازین جای قصه به دلیل تازه بودن و شنیده نشدنش برایم جذاب بود. آن ها به ترکیه می روند و سپس  راهی سوریه می شوند. با اعضای داعش دیدار دارند و زندگی در رقه و موصل را توصیف میکنند با آن ها به خوبی برخورد می شود، هر نوع غذایی برایشان سرو می شود و اجازه ی  صحبت با افراد مختلف را دارند. تمام تلاش داعش بر این است که ثابت کند اسلام دین حق است و زندگی به خوبی در این شهر ها رواج دارد، گرچه هواپیما ها و پهباد ها مدام بالای سرشان در رفت و آمدند. به نوشته ی او خانه های زیادی ویران شده اند و غیر نظامی های زیادی توسط امریکایی ها بمباران شده اند. داعش  برای خودش تشکیلات دارد از پلیس راهنمایی گرفته تا بیمارستان ها و پلاک های روی ماشین ها، همه شمایل پرچم داعش و آرمان هایش را به خود گرفته اند. آن ها به مسیحیان اجازه ی زندگی در شهر را در صورت پرداخت جزیه داده اند و لکن آن ها از شهر گریخته اند. همه ی مسلمانان باید زیر پرچم اسلام بروند چرا که اسلام دموکراسی را بر نمی تابد و نمیشود که قوانین انسان را جایگزین قوانین خداوند کرد، همه چیز باید مطابق گفته ی خداوند اجرا شود، شیعیان و ایزدی ها مرتد به حساب می آیند، آن ها قبرپرست و مشرکند و باید اعدام شوند.

 دنیایشان برایم جذاب است و گاهی نوشته ها این فکر را برای من ایجاد کرد که چقدر من به اسلام معتقدم و چقدر مانند داعش آن را جدی میگیرم؟ آن ها معتقدند خدا با آن هاست و با تعداد کم   توانسته اند وسعت زیادی را تصرف کنند و این را قطعا کمک خداوند می دانند همانطور که اوایل اسلام بود، امید بسیار زیادی به پیروزی دارند. اما حقیقتش این است که خیلی از جنبه های دین را برای خودمان و به نفع خودمان تغییر میدهیم. با این وجود حتی آن ها هم درست کار نمیکنند. همه ی ما روایت های مختلفی از دین برداشت کرده  ایم و انقدر ظرف انعطاف آن زیاد است که می شود روی هر چیزش حتی همجنس گرایی هم بحث کرد.

 این که  چه اتفاقی می افتد که تعداد زیادی از  غربی ها به داعش می پیوندد باید موضوع جالبی باشند، از بی بند و بار ی خسته اند؟ زندگی برایشان کسل کننده است؟ افراطیون بی دینی هستند؟ یا دیوانه هایی که داعش را فرصت خوبی برای انتقام می بینند؟ 

تودنهوفر کتاب را با نامه ای سرگشاده به ابوبکر بغدادی تمام می کند و از او برای سفر سلامتش به آنجا تشکر میکند، اما  صراحتا مخالفتش را با کار های او و انچه از اسلام به نمایش میگذارد اعلام میکند، می گوید که بغدادی به جای اسلام ضد اسلام را تبلیغ میکند و هیچ شناختی از اسلام ندارد، به پیکار جوهای غربی هم پیشنهاد می کند باز گردند و خود را معرفی کنند تا با آنها به عدالت برخورد شود.

نهایتا کتاب روایت ساده و صادقانه ای به نظر می  رسد که داشته باشد و خواندن آن کمترین فایده اش باز نگری  دین  داری خودمان است. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۹
پریسا

خواب ؟

     چرا  انقدر خواب برای من نقش مهمی داره ؟!

     پریشب خواب میدیدم که طی اتفاقاتی  پدرم رو از دست دادم و  وقتی بیدار شدم  ازین که دیدمش بی نهایت خوشحال شدم.

شب گذشته خواب دیگه ای نسبت به اشتباه یکی از عزیزام دیدم و با گریه از جام بلند شدم و دوباره وقتی بیدار شدم مشعوف شدم از اینکه خواب بودم ....

     همیشه همینطور بوده همیشه پای خواب هایی در میون بوده که نمیدونم از کجا میان و یا چشونه ، خب آره یک سریشون رو می فهمم ، اما توجیهی برای بقیه ندارم ...شاید برای اینه که مسائل عاطفی تا مدت ها برای من حل نشده می مونن 

     انگار که من دو تا دنیام ، یک دنیا صبح تا شبم و یک دنیا یک جای دیگه که با چشم خودش همه چیو میبینه مثل خواب الان بعد ظهرم که آشنایی رو بغل کرد و سعی کرد بهش بگه تو اشتباه کردی این کارارو کردی ، اما توروخدا بیا این قضایا ر برای من حل و فصل کن و با من دوست بمون ، یعنی دتایلی که تو خواب داشتم به اون دوستم از ناراحتیم می گفتم که اگه به یک روانشناس بگم خیلی راحت پته مو میریزه رو آب ، وقتی بیدار شدم هنوز تحت تاثیر فضای خواب بودم ، با خودم فکر میکردم خب آره اتفاق توی خواب باید بیفته ، و داشتم به این که به دوستم پیام بدم فکر میکردم اما یکم صبر کردم و یکم اون فرد رو برای خودم مرور کردم ، متوجه شدم که ای بابا ، شخصیت عزیز مهربون خواب من خوب نمی بینه مسائل رو ، دیدم که یکی دوبار همین قدر مهربون رفتم جلو و جواب نداده ، چیزی که اون پریسا درونیه نمی فهمه ، اینه که آدما دنیا رو مثل اون نمی بینن ، درکشون از مشکلات مثل اون نیست و همه چی انقدر ساده حل نمیشه که اگه اینطور بود شخصا ترامپو بغل می کردم و می گفتم حاجی قربون شکلت برم و بیا بس کن این کدورتا رو ..( لازمه بگم صحبت با اون دوست نامبرده از تابو هاست و به این راحتی نیست ، مگه نه پری بیرونیه هم این کارو می کرد )

    حالا  اومدم به اون پریسا هه بگم که آخه رفیق ، تو که اینطوری به من کمک نمی کنی ، میشه لطفا بذاری راحت باشم ...؟

میگی چیکار کنم الان ؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۹
پریسا

    بهش میگم دوس ندارم کارارو زود شروع کنم ُ میگه خب این که اهمال کاری نیست ُ این دقیقه نودی بودنه ُ اصلا نمیدونم چرا باورش می کنم و دقیقه نودی بودن برام اوکی میشه ..

    راستی ! من ی ادم دقیقه نودی ام ُ کارام رو انجام میدم معمولا ولی اخرین لحظه کیفیت کارمم بد نمیشه ، یعنی خوب هم میشه ...ولی عالی نمیشه ..به نظرم ی مدت دست از مبارزه باید بردارم و حواسم به خودم باشه ، همیشه که بد نیست ، ادم هایی مثل من حداقل وقت انجام خیلی کار های دیگرو دارن و وسعت شناختشون از دنیا بیشتره ...اما باید بتونم از اون 89 دقیقه ی قبلی نهایت استفاده رو بکنم که خب بعضی وقت ها فقط پرتی دارم ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۸
پریسا

بعضی وقت ها برای خودم غصه می خورم که کاش مثال فلانی ها  توانایی یک راست و مستقیم جلو رفتن در مسیری که برای من تعریف شده را داشتم ! اما افسوس و صد افسوس که نه ! 

همین هم باعث این حجم از وسواس درونی م شده .

دیروز برخوردی با یکی از دوستام داشتم که خیلی مستقیم و خوب درسشو تا الان خونده و بعدم ارشد مستقیم رفته  و با هم درس می خونن . کم نیستن اینجور آدم های موفق جامعه پسند ، اما واقعا موفقن ؟ آدم هایی که تو شش سال گذشته سر جمع بیست نفر هم به زور به آدم هایی که میشناختن اضافه نشده و یا هیچ کار اضافه ای تو این چند وقت نکردن ؟! 

سوال اساسی ای که پیش میاد اینه : " آیا ادم های این چنینی بعد از فراغت از تحصیل سراغ اون ارزش هایی که ماها دوست داریم میرن ؟ یعنی مثلا جامعه ، کتاب ، آینده و ارزش براشون دغدغه مییشه ؟ "

جواب این سوال فک میکنم خیلی به آدم ها بستگی داره ، اما من فکر میکنم به جز چند تا استثنا یحتمل بقیه رو میارن به زندگی روتین و آدم آهنی وار و بدون هیچ تجربه ی دیگه ای ، فکر می کنم بعد از چند وقت ذهناشون بسته تر از الان میشه و تفکرشون برای دنیا گاها خطرناک ، می شن همون آدم هایی که درکی از سایر آدم ها ندارن و  علیه شون حکم های بی رحمانه و تهی مغزانه صادر می کنن ..

پس راه خودم رو خیلی بیشتر از زندگی های این مدلی قبول دارم ، الان فاصله دارم خیلی و خیلی از ایده آلم اما اون دست نیافتنی نیست و بالاخره ی روزی خودش رو بهم نشون میده !

این حرفا برای اینه که بیایم و انقدر خودمون رو برای یک سری آرمان که جامعه و آدم هایی که جهان بینی  محدودی دارن برامون ساختن ، سرزنش نکنیم . بیایم و خودمون و اهدافمون رو قبول داشته باشیم و توی این راه نا امید نشیم ..خسته شاید اما نا امیدی بی دلیله ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۷
پریسا