روبروی دانشکده سه تا برج هست که به برج های اسکان مشهورن، جای آدمای لاکچری و کارای گرونه، هم مسکونیه هم تجاری و اداری...
جلوی یکی از این برج ها چند وقتی هست که ی پیرمردی میشینه و بساط میکنه، چیزایی هم که بساط کرده آینه و ناخن گیر و شونه و اینجور چیزاست، همیشه ساکت و اروم میشینه اونجا. روزای اول که میدیدمش خب تعجب میکردم چطور به این پیرمرد گیر نمیدن؟ اون روزا ماه رمضون بود و افتاب واقعا داغ بود اما حتی تو یکم سایه ی کوچولوی اینطرف تر هم نمی نشست! همونجوری به دیوار باغچه ی اسکان تکیه میداد و زانو هاش رو سفت و محکم بغل میکرد. برای منی که انقدر سنسور های همدلیم فعاله صحنه ی دردناکی بود. هنوزم هست با این تفاوت که افتاب دیگه اونقدرا شدید نیست و این یکم اومده به سمت میرداماد میشینه، دیروز که اومد دانشگاه دیدک که داره ی بیسکوییت می خوره ، با خودم گفتم خداروشکر نشون میده راضیه انگار که خوردن ی نشانه ی حیاط باشه. امروز دیدم ی پارچه ی بنفش گل گلی جلوش بازه و داره نون می خوره..بازم باعث شد فکر کنم...بازم با خودم مرور کنم که ته زندگیم یعنی جایی که الان این پیرمرد نشسته من از زندگی چی می خوام؟ بچه هاش کجان ؟ بچه هام کجان؟ روزیش رو از کجا میاره و اصلا چرا میاد این جا میشینه؟ نکنه منتظر کسیه؟ شما بگو ی جیک صدا ازش دربیاد بگه از من خرید کنید یا جنساشو اعلام کنه هیچی همونجوری نشسته، فارغ ز هرچی که تو دنیا هست...نکنه انقدر تنها بشیم تهش؟ خونواده هامون چی؟ ...و هزار تا سوال دیگه که همینجوری تو ذهنم سیالن و هی میرن و میان...
به نظر میرسه اون پیرمرد خیلی با دنیای خودش شفافه و وضعش حداقل از مایی که انقدددر معلوم نیست با خودمون چند چندیم بهتره..به عمرش احتمالا ی انقلاب رو دیده و حالا میشینه رو به روی خواجه نصیر گذر عمر رو تماشا میکنه...درست حالا که احتمالا بی خیال پیشرفت و رسیدن به ارزوهای دیرینش شده..احتمالا رسیده به نقطه ای که پدیرفته دیگه پایان مسیره و دیر و زود صدای سوت داور بلند میشه ...
من پیر شدم میخوام چیکارکنم؟ بهتر نیست به جای این که این همه به گذشته و افکار و حال بقیهه فک کنم به این فک کنم که الان چه میکنم و قراره تو اینده چیکار کنم؟ بهتر نیست لباس تن کوچولو ترین رویاهای نود سالگیم کنم و باورشون کنم؟ به خودم جرات بدم؟ روشون غیرت داشته باشم؟ جای این که بنشینم و رویاهای خودم رو با این کمال گرایی مسخره ام کوچیک بشمرم؟
اصلا بیا الان رویا ببافیم ( گ یاد این جمله افتادم که میگه بی خیال دنیا بیا با کاموای ابی ام دریا ببافیم :) )
من حالا هشتاد و سه سالمه، دنیا دیده ام و احتمالا ی جنگ رو تجربه کردم وو حالا اواسط قرت 15 هجری ایم...دنیا پیشرفت کرده ، یکم بدنم افتاده و صورتم چروک شده احتمالا دیگه عینکی اونموقع وجود نداره، وقتی می خندم جونم چال میفته..احتمالا تعداد خوبی از افراد نزدیکم رو از دست دادم، نشستم رو ی مبل راحتی و دارم سعی میکنم با کتابخوتنم کتاب بخونم یانه ! دارم قصه می نویسم ..می خوام فردا شب که نوه کوچیکم اومد خونم با قصه هام دنیا رو براش قشنگ تر کنم اخه تازه سه سالشه و تو این دنیای دیجیتالی که داره خیلی نمیدونه قصه چیه و دنیا میتونه چقدر رنگی باشه ...
تو خیالات خودم و قصه ی رنگی ای که از این روزا براش می نویسم دخترم زنگ میزنه میگه که برای پسرش می خوان برن خواستگاری، میگه که خیلی وقته همو می خوان و ی جورایی بله برون میشه ، ازم می خواد که برم ...لپام گل میندازه! ذوق میکنم و یکی ازون یادگاریای دوره نامزدیم رو بر میدارم که بدم به عروسمون...
خونم کجاست؟
هرجای زمین که سبز باشه و مزرعه داشته باشم ..هرجایی که بهم فرصت بده مرغ و خروسام و نگه دارم ...خونه ای که روی سقفش ی رصد خونه درست کردیم من و شوهرم وقتی پنجاه سالو رد کردیم فکر این افتادیم که پشت بومممون رو رصد خونه کنیم و هر از چند گاهی کل اقوام و اشناهارو اونجا جمع کنیم. حیاطم تمیزه ..
چقدر پول دارم؟
انقدری که تونستم اون خونه رو داشته باشم و سالم بمونم...انقدری که احتمالا شغلم و بیزینسم بهم کمک کرده و خانوادگی به اون بیزینسمون غیرت داریم :) تخصصم چیه ؟ نمیدونم :))
اما راضی ام و احتمالا لبخند همیشگی ای روی لبامه ...اون موقع 60 سال دیگه اس و اگه عمر من به دنیا باشه احتمالا خیلی فرصت های دیگه برای زندگی دارم...
پوووف! کلک خیل انگیز ...