رشته ی وصال ابهام ها

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم

رشته ی وصال ابهام ها

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم

من اینجا رو درست کردم تا ازخودم از اتفاقا و از فکرام راجع به خودم، زمین و زمان بنویسم. امید دارم تهش که رسیدم اینا رو بچسبونم به هم بگم ببین چی شد اینجا رسیدی؟ و بعدش چشمامو ببندم و برم برای همیشه.

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۰۳/۱۲/۱۳
    jkk

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

حکایت دریاست زندگی...موج داره فراوون و هر لحظه ممکنه  در پی خودش سونامی بزرگی باشه... 

ایمان دارم فقط ارامش دریاست که میتونه این سونامی رو از سر بگذرونه، باید دریا بود عمیق و آروم ...باید دل به تک تک لحظه ها داد و هرچه که پیش آمد رو پذیرفت، هرچقدر هم که سخت تنها راه پیروزی اینه، این که چطور باید اروم بود رو نمی دونم ولی انگار که باید یک دعا یا وردی داشت که تو لحظه های سخت با خودت مرور کنی و مومن اون باشی...ی چیزی که خون رو تو عضله هات جاری کنه و نیرو رو دوباره بهشون برگردونه...

      بعد از طوفان دیگه هرگز ادم قبلی نخواهی بود، هرگز دلت با باد صاف نخواهد شد بعد از سونامی زلزله سرسنگین خواهی بود، شاید یک راه باشه و اونم این که باد رو درک کنی، گسل رو درک کنی که چرا تکون خورده، دیگه این که فلان اتشفشان چرا بسته شده و گسل رو تکون داده به تو ربطی نداره..تو باید بتونی گسل رو درک کنی که راهی نداشته تا بتونی اروم باشی و ارامش داشته باشی...

      حکایت دریاست زندگی ...

      باید مثل دریا صبور بود برای خواسته ای که داری برای حل کردن انواع چیز هایی که به سمتت پرتاب میکنن،برای تموم اون صدف هایی که ازت می دزدن و با خودشون میبرن ...باید صبور باشی تا بتونی پسشون بگیری تا شک نکنی یک روز دوباره به اغوشت باز میگردن...


دل به دریا بده و اروم باش ...

دریا شو ارامش بده به همه ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۶
پریسا


تندیس دردناک ترین قسمت دنیا تعلق میگیره به اون لحظه ای که میفهمی حرف خوب ادما  هیچ دلیلی برای خوب بودنشون نیست...

اونجایی که بار کلمات رو نمی فهمن و راحت از مسولیت هایی که داشتن میگذرن ...

اونجا که ی خونه برای بار دوم خراب میشه ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۵
پریسا

دل را به مهرت وعده دادم ...

هرچیزی که مارو نکشه قوی ترمون میکنه ! 

ازون جمله هایی که هربار تو مواقع سختی و نفس تنگی مدام به خودمون و  اطرافیانمون میگیم ، چقدر درسته؟ کی میدونه ...

کی گفته هرچیزی که مارو نکشه قوی ترمون میکنه ؟ شما اگه ی بیماری نکشتت مگه بدنت ضعیف نمیشه؟ مگه بعدش نباید خودت رو تقویت کنی؟ درسته! اما نهایتا درسته! هر چیزی که تو رو نکشه حتما قوی ترت میکنه ب شرطی که ازش بگذری و حواست باشه چه اتفاقی داره برات می فته..

اما روال زندگی کلا همینه، تو هر زمینه و هر جایی اگه بخوای موفق بشی ی چیزی هست که میتونه تورو بکشه اما تو تاب بیاری و وقتی ردش کردی نا خود آکاه مراحل سخت تر رو می طلبی، فقط نباید تسلیم بشی و نباید بذاری ارتش درونیت شکست بخوره. اون رو بالا نگه داری و بهش قول بدی همه ی غنائمی که بعد از این کسب میکنی به میرسه و همرو میدیی به خودش...

شکر خدا! 

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا 

بر منتهای همت خود کامران شدم ...


سخت بود اما شد بالاخره، غصه زیاد خوردم اما شد بالاخره و حالا قسمت زیادی از پازل زندگی سر جاشه ..یکی دوتا مهره گم شده که اونم یا مهرشو از ی جا دیگه باید بخرمم یا پیدا میشه...


ما بقی داستان هم همینه، کنار همه ی پیچیدگی های این دنیا چنتا راز ساده وجود داره، قوی بودن، قوی بودن ...و قوی بودن...

و امید داشتن و درک کردن ...


گل بخندید و بگفت از راست نرنجیم ولی 

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت ...

 

بله :) 


اگرم گفت به درک مگه بلبل تو دنیا کمه؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۴
پریسا

تو مسیرم...خیلی خوب و بالا ...

    اما دلم ی سورپرایز می خواد ی سورپرایز مثل  عاشقی کردن تو ی صبح پاییزی... مثل این که همین الان یکی بیاد دم در کتابخونه  و بگه پاشو بیا برات چایی گرفتم منم بگم اگه بستنی گرفتی میام ...چیز بزرگی نمی خوام اما همینا ی دلگرمی گنده است برام تو این اوضاع ن به سامون روحیه ها...

رویا بافتن که جرم نیست؟ هست ؟ می بینم اون روزی رو که همه ی رنگای دنیا رو تودستت جمع کردی و می زنی به سیاهیای این روزا...می بینم اون روزایی رو طبل شادانه رو گرفتیم دستمون و خوشحالی میکنیم ...می بینم اون روزو که قلبم اروم گرفته و تو هم ارومی ...می بینم اون روز رو دست تو دست هم از تموم شهر ها میگذریم...

 اون روز به تموم فکرای سیاه این روزا می خندم اون روز خودمو مسخره میکنم که انقدر فکرای جور واجور و ناخلف میومد و اینارو وصله میزدم بهت ...

اون روز رویام محقق میشه ...

تون روز دیر نیست ...

12 تا ده روز دیگه است و ارامش من رو بغل می کنه ...

می بینم اون روز رو ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۳
پریسا

اگر خدا بخواهد همه چیز درست میشود...

    نشستم رو به روی آینه موهاشو باز کردم و از دو طرف ریختم روی شونه هاش، چشماس بغض دارشو نگاه کردم و شروع کردم به خریدن نازش تا باهام حرف بزنه، حرف نزد..نگاهش کردم و مدام نازش کردم از پشت بغلش کردم دستاشو محکم فشار دادم بهش گفتم کنارتم اما باید باهام حرف بزنی، اشکش ریخت، هرچی که میگذشت میدیدم چقدر زیباست:) و چقدر بهتر از این نمیتونست باشه، میدیدم چقدر معصومه و چقدر تو نگاهش مهربونی هست... چشماش نافذ و موهاش لطیفه..لباش نازک و پوستش نرمه ...از زیباییش حظ میکردم انگار که تا حالا ندیده بودمش...ازش خواستم باهام حرف بزنه، میشنیدم که صدای نفس هاش چقدر اروم شده اما حرف نمیزد نمیتونست چیزی بگه ...فعلا فقط باید بغلش میکردم و توقعی نمیداشتم...فعلا باید فقط ناز چشماشو میکشیدم...


    دو کلمه باهام حرف زد، ازش پرسیدم چی ازم میخوای و بهم گفت ...وقتی انجامش دادم قلب و روحم اروم شد...

براش آواز خوندم انگاز که لالایی ...


     بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۱
پریسا

     من شاد ترین فردی ام که میشناسم، و میدونم که قراره بهترین نتایج رو بگیرم..چون همیشه برای درست ترین کار تلاش می کنم و سعی میکنم همه چیز درست باشه ..خیلی خیلی کم پیش میاد که تو زندگی من هدف وسیلم رو توجیه کنه و میدونم پیر و چروک که شدم همینه که برام می مونه، همین که هرجا برگشتم عقب حواسم بوده که کجا اشتباه کردم و سعی در درست کردن اشتباهم داشتم...همین که هرچیزی که تو اون هشتاد سالگی خواهم داشت حاصل تلاش خودم و خونوادم و همراهی خدا بوده ...ارامش اونقدرا چیز عجیبی نیست که من قبلا فکر می کردم. 

       من اونقدرا خودم رو دوست و قبول دارم که بدونم الان دقیقا کجام و دارم چیکار میکنم و شک ندارم اینجا هم جزیی ازون مسیریه که باید، فقط این وسط ی قوی سیاه پدیدار شده و قیمت دلار و زندگی رو برده بالا...

     مقابله با این قوی سیاه تنهایی سخته و انرژی میبره، اما اگه هیچ کسی کنارم نیست هم ملالی نیست، این قوی سیاه باید و بالاخره تبدیل میشه به زیبا ترین پدیده ی این روز ها !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۱
پریسا

  برای ادمایی مثل من که بنا به هردلیلی با قواعد غریبه ان و به قلبشون اعتماد می کنن زمان میبره تا قانونارو یادبگیرن و متوجه بشن که هرکسی به قلبش اعتماد نمیکنه. مثلا قاعده ی پیدا کردن کار خوب، قاعده ی دوست های خوب داشتن و یا حتی خوب دوست داشته شدن و خوب دوست داشتن، اینا همش قاعده است درسته که هیج جا ننوشتنشون و جایی ثبت نشده اما ی چیزایی مثل تجربه ی ریش سفید بقیه و تکرار بیش از حدشون به ادم میگه که اینا هست و باید یادشون بگیری...وقتی پا میذاری تو مسیر خودشناسی و سعی میکنی خودت رو قدرتمند تر از قبل کنی اولش کلی ذوق داری اما جلوتر که میای تازه متوجه میشی ای دل غافل ! چه راه سختی پیش رو دارمف چقدر میتونم جلو برم؟ و چقدر مواجهه با این چیزا قراره سخت باشه؟ ی نکته ای که مهندسی برای من داشت این بود که بفهمم دنیا مثل ی پروژه است و تو مدیر مسوول اون پروژه ای و باید عرق بریزی باید مدیریت کنی تا اون پروژه به سر انجام خوبی برسه که متناسب باشه با اون ارزش ها و هدق های اولیه ای که توی این پروژه تعریف کردی...

خب البته میدونید که فهمیدن این موضوع تا به انجام رسوندن و لحظه به لحظه هوشیار شدن راجع بهش زمین تا اسمون فرق داره!

اما فرض کنیم که من تو این لحظه آگاهم به این پروژه و سخت دارم سعی میکنم خودم رو به ددلاین ها برسونم به همه ی چیزایی که ی روزی فک میکردم باید داشته باشم...

دنیا جالبه ! با همه ی غصه هایی که داره جالبه با همه ی تحملا خوب بودن سخته و کشتی رو به مقصد رسوندن سخت، اما جالبش میکنه ...

این که اساسا توی این دنیا میتونی قصه گویی کنی می تونی مولانا بخونی و خودت رو کشف کنی می تونی هر لحظه بفهمی اشکال کارت کجاست اوون رو خیلی خیلی جذاب میکنه ...

میدونم غم هست و نمیتونم چشمم رو به وضعیت افتضاح ایران الان ببندم ... باید اینو درست کنم ...چون کار دیگه ای نمی تونم بکنم باید شروع کنم دنبال دویدن سراغ پنیر دیگه چون از دست من بر نمیاد که برم با ترامپ روبوسی کنم ...!

خلاصه پس از هر سختی و ضعف و کوفت  زهر مار  ی یادگیری ای هست ...نکته اینه که اون یادگیری باید تداوم داشته باشه چون ممکنه بلافاصله بعدش فراموشش کنی و دوباره تکرار شه، باید قانون رو پیدا کنی ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۰
پریسا

   روبروی دانشکده سه تا برج هست که به برج های اسکان مشهورن، جای آدمای لاکچری و کارای گرونه، هم مسکونیه هم تجاری و اداری...

    جلوی یکی از این برج ها چند وقتی هست که ی پیرمردی میشینه و بساط میکنه، چیزایی هم که بساط کرده آینه و ناخن گیر و شونه و اینجور چیزاست، همیشه ساکت و اروم میشینه اونجا. روزای اول که میدیدمش خب تعجب میکردم چطور به این پیرمرد گیر نمیدن؟  اون روزا ماه رمضون بود و افتاب واقعا داغ بود   اما حتی تو یکم سایه ی کوچولوی اینطرف تر هم نمی نشست! همونجوری به دیوار باغچه ی اسکان تکیه میداد و زانو هاش رو سفت و محکم بغل میکرد. برای منی که انقدر سنسور های همدلیم فعاله صحنه ی دردناکی بود. هنوزم هست با این تفاوت که افتاب دیگه اونقدرا شدید نیست و این یکم اومده به سمت میرداماد میشینه، دیروز که اومد دانشگاه دیدک که داره ی بیسکوییت می خوره ، با خودم گفتم خداروشکر نشون میده راضیه انگار که خوردن ی نشانه ی حیاط باشه. امروز دیدم ی پارچه ی بنفش گل گلی جلوش بازه و داره نون می خوره..بازم باعث شد فکر کنم...بازم با خودم مرور کنم که ته زندگیم یعنی جایی که الان این پیرمرد نشسته من از زندگی چی می خوام؟ بچه هاش کجان ؟ بچه هام کجان؟ روزیش رو از کجا میاره و اصلا چرا میاد این جا میشینه؟ نکنه منتظر کسیه؟ شما بگو ی جیک صدا ازش دربیاد بگه از من خرید کنید یا جنساشو اعلام کنه هیچی  همونجوری نشسته، فارغ ز هرچی که تو دنیا هست...نکنه انقدر تنها بشیم تهش؟ خونواده هامون چی؟ ...و هزار تا سوال دیگه که همینجوری تو ذهنم سیالن و هی میرن و میان...

به نظر میرسه اون پیرمرد خیلی با دنیای خودش شفافه و وضعش حداقل از مایی که انقدددر معلوم نیست با خودمون چند چندیم بهتره..به عمرش احتمالا ی انقلاب رو دیده و حالا میشینه رو به روی خواجه نصیر گذر عمر رو  تماشا میکنه...درست حالا که احتمالا بی خیال پیشرفت و رسیدن به ارزوهای دیرینش شده..احتمالا رسیده به نقطه ای که پدیرفته دیگه پایان مسیره و دیر و زود صدای سوت داور بلند میشه ...

    من پیر شدم میخوام چیکارکنم؟ بهتر نیست به جای این که این همه به گذشته و افکار و حال بقیهه فک کنم به این فک کنم که الان چه میکنم و قراره تو اینده چیکار کنم؟ بهتر نیست لباس تن کوچولو ترین رویاهای نود سالگیم کنم و باورشون کنم؟ به خودم جرات بدم؟ روشون غیرت داشته باشم؟ جای این که بنشینم و رویاهای خودم رو با این کمال گرایی مسخره ام کوچیک بشمرم؟

     اصلا  بیا الان رویا ببافیم ( گ یاد این جمله افتادم که میگه بی خیال دنیا بیا با کاموای ابی ام دریا ببافیم :) )

من حالا هشتاد و سه سالمه، دنیا دیده ام و احتمالا ی جنگ رو تجربه کردم  وو حالا اواسط قرت 15 هجری ایم...دنیا پیشرفت کرده ، یکم بدنم افتاده و صورتم چروک شده احتمالا دیگه عینکی اونموقع وجود نداره،  وقتی می خندم جونم چال میفته..احتمالا تعداد خوبی از افراد نزدیکم رو از دست دادم، نشستم رو ی مبل راحتی و  دارم سعی میکنم با کتابخوتنم کتاب بخونم یانه ! دارم قصه می نویسم ..می خوام فردا شب که نوه کوچیکم اومد خونم با قصه هام دنیا رو براش قشنگ تر کنم اخه تازه سه سالشه و تو این دنیای دیجیتالی که داره خیلی نمیدونه قصه چیه و دنیا میتونه چقدر رنگی باشه ...

تو خیالات خودم و قصه ی رنگی ای که از این روزا براش می نویسم دخترم زنگ میزنه میگه که برای پسرش می خوان برن خواستگاری، میگه که  خیلی وقته همو می خوان و ی جورایی بله برون میشه ، ازم می خواد که برم ...لپام گل میندازه!  ذوق میکنم و  یکی ازون یادگاریای دوره نامزدیم رو بر میدارم که بدم به عروسمون...

 خونم کجاست؟ 

هرجای زمین که سبز باشه و مزرعه داشته باشم ..هرجایی که بهم فرصت بده مرغ و خروسام و نگه دارم ...خونه ای که روی سقفش ی رصد خونه درست کردیم من و شوهرم وقتی پنجاه سالو رد کردیم فکر این افتادیم که پشت بومممون رو رصد خونه کنیم و هر از چند گاهی کل اقوام و اشناهارو اونجا جمع کنیم. حیاطم تمیزه ..

چقدر پول دارم؟ 

 انقدری که تونستم اون خونه رو داشته باشم و سالم بمونم...انقدری که احتمالا شغلم  و بیزینسم بهم کمک کرده و خانوادگی به اون بیزینسمون غیرت داریم :) تخصصم چیه ؟ نمیدونم :))

اما راضی ام و احتمالا لبخند همیشگی ای روی لبامه ...اون موقع 60 سال دیگه اس و اگه عمر من به دنیا باشه احتمالا خیلی فرصت های دیگه برای زندگی دارم...


پوووف! کلک خیل انگیز ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۳۹
پریسا

صلا قرار نبود این جا درد دل نوشته بشه، قرار هم نبود حالت وبلاگ روزانه نویسی داشته باشه، از روز اول قرارم با خودم این بود که این جا از روندی که دارم طی میکنم بنویسم تا پس فردا که سرمو برگردوندم ببینم خب دقیقا به کجا ها و چن تا بیراه رفتم. 

    تو این وضعیت یعنی وضعیت بد اقتصادی و از طرف سن من که فارغ التحصیل لیسانسم و فعلا دانشجوی هیچی نیستم و هی میبینم  که همه تو تکاپوی رفتن هستن یکم سخته اروم گرفتن و اروم نوشتن و اروم بودن! لازم هم نیست انکار کنیم وضعو...هر لحظه نگران اینیم ممکنه اتفاقای بدتری بیفته .

     به تاریخ شهریور 97 تو 24 سالگی من ، دلار از مرز ده تومن گذشته و تحریما کم کم شروع شدن ..وضع فارغ التحصیلای مملکت خوب نیست و قشنگ که نگاه می کنی می بینی انگار دولت هیچ وقت براشون هیچ تدبیری نداشته ، اون ی تعداد معدودم که وضع شون خوبه به خاطر تکنولوژی و این هاست! خب مملکت خیلی الیش نبوده برنامه نویسی خوب میشه و بیام اینا رو زیاد کنم ... تو این وضع و حال وضاع خشکسالی ایران و جهان افتضاحه و ما پاییز گذشته تقریبا بارونی رو تجربه نکردیم و فقط دل نگرون امسالم که اگه این پاییز هم درو به روش باز نکینم چطو میشه؟! مردمان شادی هم نیستیم و تفریحمون به طور کلی خوردنه..

    از اینا که بگذریم درسته که میشه ادم تفریحاتی رو پیدا کنه که کم خرج باشن و خوب اما به طور کلی اونایی که دم دستن رو گفتم...

 القصه آهااای خود احتمالا سی سالم که داری اینارو می خونی هر جا که هستی فراموش نکن این وضعیت توی تصمیم گرفتنت قطعا بی تاثیر نبوده.


این روزا بعد از فراز و فرود های بسیار به یک علت رسیدم برای تموم اون خودشناسی هایی که داشتم و این علت اصلا شبیه تموم  رویاپردازی هایی که داشتم والا و خاص نیست..این علت که پر بیراه هم نمیگه خیلی مسخره و پیش پا افتاده است..مثل این که شما همه ی ماشین و سر پا کردی و میدونی میترکونه و هی خودتو تحسین می کنی اما وقتی استارت میزنی میبینی که ماشین ی پخ میکنه و دود از اگزوز میده اما به زور هل دادم دو قدم راه میره. بعد برمیگردی نگاه میکنی هی دنبال دلیل میگردی همه چیو خوب چک میکنی جنسارو بررسی میکنه ...اما ته تهش میفهمی اون قسمت موتور ماشین ی پیچ مسخره و بی اهمیت گم شده و یا شایدم شل شده ...حالا این پیچه هم ازونجایی که فک نمیکردی اونقدرا مهمه براش دسترسی نذاشتی ...ی طورایی برا سفت کردنش یا جا انداختش باید عرق بریزی...داستان علت من هم همینه داستانی که با فهمیدنش خیلی غصه دار شدم و بهم برخورد...اما بلاخره ی طور باید پیچ رو بذارم سر جاش تا این موتوره راه بیفته ..


     چیزی که جذابه اینه که انسان بی نهایته... قدرت انسان با تموم پیجیدگی هاش چیز جذابی...کاش جای خدا بودم و مینشستم اون بالا هی تماشا میکردم این ادم کوچولو های روی زمینو...


القصه 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۳۷
پریسا

شبنم میگفت ادما چهار تا من دارن و یک من ِ حقیقی که اون چهارتای دیگه رو اداره میکنه 

میگفت اون چهارتا من هر کدوم ی سازی دارن و برای ارکستری می نوازن که زندگیمون باشه 

میگفت هر کدوم که صدای بدی بدن  نهایتا ارکستر گوش خراش خواهد بود 

وضعیت من های من الان اینطوره که هرکدوم سازشونو پرت کردن ی گوشه و پشت به هم در حالی که زانو هاشونو بغل کردن اخم کردن و نشستن ...

رهبر کجاس؟ رهبر داره فک میکنه مشکل چیه رفته دنبال سازای جدید ..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۵۸
پریسا