kahke chi? dooghe chi??
بعد از حدود ۶ ماه امروز یه خبری ازت بهم رسید. خبر که در واقع تو استوری کسی دیدمت. عوض شده بودی، خیلی! انقدر که برای چند ثانیه طول کشید که تشخیص بدم این تویی. یکی دو بار تو دوربین نگاه کردی و با خودم فکر کردن احتمالا به ذهنت رسیده که ممکنه من هم ببینمت.
اولش دست و پام یخ کرد. قلبم به تپش افتاد. دختری کنارت بود که حدس میزنم باهاش تو رابطه باشی. دختر رو برانداز کردم. کنار تو. تو رو هم. هیچ شباهتی با چیزی که برای من بودی نداشتی، موهای بلند و فر! کسی که هروقت میگفتم بذار موهات بلند شه میگفتی کلافهام میگنه. لباسی که پوشیده بودی همونی بود که توی اسپیریت خریده بودیم باهم. همونی که تخفیف خورده بود و به شدت بهت میومد. انتخاب من بود. احتمالا هنوز هم بهترین لباسیه که داری. به این فکر کردم که هیچ وقت به خودم اجاره ندادم ایرادی بهت بگیرم. جای ایراد خیلی داستی. لباسات خوب نبود. عینکت. بوی خوبی نمیدادی خیلی وقتها. دندونهات افتصاح بود. رفتار پرخاشگرانه داشتی توی جمع ها. هیچ وقت ولی به خودم اجازه ندادم بهت بگم چیزی رو تغییر بده. همونجوری پذیرفته بودمت. هرچی که بودی. کاری که تو نکردی! روی من ذزهبین گرفتی و بیرحمانه شکستیم.
امروز که دیدمت. لباست تغییر کرده بود. لباسی که من برات گرفته بودم. موهات بلند بود و فر !! هیچ شباهتی به تو نداشت. مگه نمیگفتی اینا قرتی بازیه؟ دندونات خیلی واضح حتی از دور درست شده بود. احتمالا لمینت و روکش و این حرفها.
تصویری که ازت دیدم تو نبودی. به تغییرای شخصیتی بزرگی دست زدی. خوشحال شدم برای اولین بار که نیستی! خدای من! از تو و دوستات باید میفهمیدم به این مسیر خواهی رفت. هول خواهی شد. مثل اون دوستتون که جدا شد. احتمالا میری میشینی کافهها فاز روشن فکر هم بر میداری. تصویری که دیدم برام واضح و مبرهن کرد که اگه دوباره ببینمت چندشم خواهد شد. مثل بار اولی که دیدمت پشت تلفن و فکر کردم چقدر زشتی! فرق داره ولی، اون بار فرصت دادم بهت که دلم رو به دست بیاری. این بار اما میدونم که چقدر تهی شدی. چقدر تهی بودی و تهی خواهی موند.
خوشحالم که نیستم که این تغییراتتو ببینم. خوشحالم از این حجم ادا جدا شدم. خوشحالم روانم انقدر ازت خسته شده بود که بهت گفت می خوای تموم کنیم؟
تو دردت من و فکر کردن پیچیده ی من یا نداشتن قاشق برای شام نبود. تو دردت ادا بود ولی روت نمیشد بگی. فکر میکردی سبکت میکنه احتمالا و توی چیزای دیگه انعکاسش میدادی.
حسان میگفت هنوز ازت خداحافظی نکردم. راست میگفت. البته هیچ وقت درست برات سووگواری هم نگرده بودم. همیشه دفنت کرده بودم چون احتمالا نمیخواستم مواجه بشم با چیزی که واقعا بودی و چون نمی خواستم بپذیرم که حماقت کردم دل بهت دادم.
این یک ماه سخت داره تموم میشه و من احتمالا دارم به زندگی بر میگردم. مشکلاتی که باعث رو اومدن درد تو شده بود دارن حل میشن. یا حداقل برنامه ریختم براشون.
امروز دیدن این فیلم و عکس و چیزی که واقعا بودی ۹۹ قدم به خداحافطی ازت نزدیکم کرد. یک قدم رو میذارم برای وقتی که تونستم برات ارزوی شکستن غرور و خرد شدن نکنم. این به احترام تمام شکی که این مدت به خودم و ارزش خودم کردم به خاطر تو. به خاطر حرفهای تو!
خوشحالم.
مدام این احساس رو دارم که به ادم ها سواری میدم، به همشون...به میم به پ به ف به میم به واو به نون به همه...
این احساسم از بابام میاد فک کنم... به خاطر یه کمک کوچولویی که ادمها بهم میکنن هزار جور لطف به ادم ها میکنم. هزار جور...
و تهش وفتی اچمز میشم یهو میفهمم که چقدر تنهام. چقدر و چقدر تنهام...
چقدر تنهام...
امروز بعد مدت ها اومدم و اینجا رو خوندم. توی این یک سال اتفاقای زیادی افتاده. همه جور اتفاق... این روزای اخیر خیلی به میم فکر میکردم. الان اوضاعم بهتره. چتها رو پاک کردم. عکس ها رو پاک کردم... پریشب دم غروب خوابیده بودم که خوابشو دیدم. بیدار که شدم میخواستم دنیا رو پاره کنم. حالم خیلی بد شد. با مجید صحبت کردم. چت کردم. یکم درد دل کردم و بهتر شدم. ولی هق هق می زدم حسی که انگار بعد تموم شدنش به این شکل تجربه نکرده بودم. یهو وسط یه کاری یه مکالمهای چیزی پرت میشم به خاطراتش. داشتم یه چیزی راجع به خمیر بیسکوییت می خوندم. یادم اومد دفعه ی دومی که اینجا بود سعی داشت خمیر پیتزا درست کنه. و من چقدر تموم اون مدت پیشش نیودم. نمیدونم. انگار این روزا تمایل دارم خودم رو مقصر بودم. بگم خودم اشتباه کردم. اما مگه اون نبود که من رو رسوند به اونجایی که بودم؟ مگه اون نبود که باعث شد حس جدایی کنم ازش؟ تا اون موقغ یعنی پاییز دو سال پیش میم همه چیز من بود. به معنای واقعی کلمه دوسش داشتم. تداشتم؟ چی شد که یهو دل کندم ازش؟ جز این که به استناد پیام پارسالش دفعه اولی که اینجا بود چندین بار میخواست تموم کنه و نتونست؟ و من همه ی این ها رو توی اون مدت تحمل کرده بودم دیگه. نکردم؟ حالا کجاست؟ یعد اون مکالمه چهار ماه پیش یهو برگشت گفت راستشو بخوای دیگه حتی بهش فکر هم نمی کنم. این رو با لحن خیلی بدی گفت. و من برای اینکه دردی که بهم اوزد زو جبران کنم گفتم که یعنی هنوزم نفهمیدی اشتباه میکردی؟ و اون گفت تو چی کار داری من چه فکری میکنم من به اینایی رسیدم که میگم. و خب همش ایراد به من بود البتع. و من باری اولین بار با تنش گفتم یعنی جی؟ تو سه سال عمر من رو هدر کردی باید به این نتیجع برسی. میخواستم بسوزونمش. و اونجا بود که فهمیدم چقدر تشته ای معذرت خواهی ام. خیلی زیاد. معذرت خواهی از ته قلب. معذرت خواهی با چاشنی پشیمونی. چیزی که انگار ارزش ازدست رفتم رو بهم برگردونه. بع از اون مکالمه دو بار بهش پیام دادم و حتی سین نکزد. این یعنی حتی یک بارم نرفته سمت این که چت رو باز کنه و عکسی چیزی ببینه... دتز فاین. اول اون دوتا پیام رو پاک کردم و حالا کل مکالمه. انگار هیچ وقت نبوده. مجید راست می گفتت اگه روزی هم بهش زنگ بزنم باید برای این باشه که بزرگواریم رو ثابت کنه نه به خاطر حال بد.
تو نبودش ولی خودمون چه اتقاقای خوبی افتاده تو زندگیم!
عشق بازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت...
امروز به تاریخ ۱۱ سپتامیر ۲۰۲۴ احساس میکنم که دوباره عاشق شدم. باد خنک پاییزی میدوعه زیر پوستم و خنکیش قلقلکم میده. به مسیر رو به رو فکر میکنم. به این که یهو چطور شد که اینطور شد... پارسال کجا بودم؟ حالم چطور بود؟ فکرشو میکردم درست شه همه چی؟ فکرشو میکردم یه جوری درست شه که خودمم بمونم توش؟
میخوام از خودم تشکر کنم. ممنونم که پا پس نکشیدم. ممنونم که این سر هواپیما رو ده ساله دارم هی کج و کجتر میکنم تا بیفته تو مسیر درست. مسیری که میدونم قراره سخت باشه اما سختی با لذت. ممنونم که به حرف آدما وا ندادم و دوباره اون اشتباه ها رو تکرار نکردم. ممنونم که موندم توی مسیر و این بار حداقل خودم خودم رو تنها نذاشتم. ممنونم از اون استادی که ریجکتم کرد. از اون کاری که ریجکت شدم. از یاری که تنهام گذاشت. از رفقایی که زمانی که باید میبودن نبودن و رفیق رو از نارفیق تشخیص دادم. همهی طرد شدنهایی که بهم فرصت داد ببینم که چقدر تنهایی میتونم از پسش بر بیام.
ممنونم از خانوادهای که مخصوصا تو یک سال اخیر کلی بهشون نزدیک شدم . بهم فرصت دادن اشتباه کنم. که دستمو وقتی هیچکس نبود گرفتن.
من اینحام. من زندهام و من بالاخره بعد از سالها خوشحالم!
روزها به تباه ترین حالت ممکن میگذره.. همش میترسم از همهجی میترسم از این که یه کاری رو اشتباه انجام بدم و بعد ادمها دعوام کنن یا شرمنده شم میترسم. که اگه این کار رو اشتباه انجام بدم اونا دیگه دوستم نخواهند داشت. این ترسا از کجا میاد؟ از میم؟ نمی دونم... اره .. شاید از قبل ترش... اعتماد به نفسم خیلی خیلی پایینه... چندروز پیش داشتم فگر میگردم که انگار همه ی عمرم نا موفق شدن تا رسیدن تا عالی شدن. یه ذره فاصله داشنم. الانم همینه.. الانم فکر می کنم تا رسیدن تا تموم کردن تا همه چی یه ذره فاصله دارم.. ولی این فاصله انگار پرشدنی نیست. انگار وسعم به این یه ذره رو درست پیش بردن نمیرسه...
چی میخوام واقعا از زندگی؟ نمیدونم. هم دلم می خواد تجریه کنم هم دلم می خواد ثابت بشم و یک جا دلم میخواد یک دفعه همه چی درست شه... تا حالا شده یک دفعه تجات دهنده پیدا شه؟ اصلا فک کنم مشکلم همینه. ... همیشه یک دفغه یکی وارد زندگیم شده و اننظار معجزه داشتم.. نه عزیزم معجزه ای در کار نیست. نبوده و نخواهد بود... باید بسازیش... ذره ذزه...
دوباره قراره که خودم رو بندازم توی یه چالش و مطمئن نیستم که دارم کار درستی میکنم یا نه. می ترسم مثل توی هاستل موندنم اینم تصیمیم درستی نباشه و آخر سر گند بزنه به همه چی. باید دید. ولی به نظرم جالبه اگه که خوب پیش بره.
اینجا داره برف میاد... میم میاد توی دلم و میره. میدونم که دوسم داشت و نفهمید شایدم دوسش داشتم و نفهمیدم. اصلا مگه الکیه که یکی دیگه بتونه اینو بگه؟ معلومه که نه . اگه دوس داشت میفهمید و میموند. نخواست دیگه. منمم یه تختم کمه ها. ولی یادش برام شیرینه. دلم خیلی تنگش نیست اما... نمی دونم راستش تو چه موقعیتی نسبت بهش خودم رو تعریف می کنم....
دلم گرفته. حسودیم میشه و دلم تنگه... همزمان پر از تناقض... هر چه که میشد اتفاق بیفته به بدترین شکل اتفاق افتاد. البته نه بدترین شکل به یکی از شکل های بد... حالا انگار باید هرروز منتظر بشینم تا که خبرش بیاد. شایدم هیچ وقت نیاد... یه ن،ر خیلی ریزی ته دلم هست که میگه همه چی درست میشه... که میگه همه چی بالاخره خوب پیش میره... ،لی خیلی کوچیکه.. چه میدونم به اتفاقای خوب دل میبنده کارای عجیب و غریب میکه... به حرفای خوب که شاید فقط توی یه لحپه گفته شدن. از طرفی غرورم شکسته و این غرور شکسته قرار نیست حالا حالا ها بپذیره که چه بلایی سرش اومده یا قراره چقدر دیگه شکسته شه...
دیروز رو خوب به سر بردم با انجام روتین ها و پیاده روی... امروز ولی دوباره بد خوابیدم... خیلی بد.. صبح مسواک زدم، صورتمو شستم، مرطوب کننده زدم. با حسان حرف زدم و اعصابم دوباره از وضعیتم خورد شد و خوابیدم... تا ساعت ۵ که بیدار شدم و مثل یه مرغ پرکنده بال بال میزدم... رفتم مرکز شهر پلکیدم و رفتم مک دونالد یه چی سق زدم و برگشتم... یکن اتاق رو مرتب کردم... خط چش کشیدم که مثلا حالم بهتر بشه و نشد... حالم... به میم زنگ زدم جواب نداد. دلم دوباره گرفت...
چقدر حسرت روی دلمه.. چقدر غم و حسرت... اما چیزی که میدونم اینه که عشق نیست.. اصلا عشق چه شکلی بود؟ چطوری ؟
حالا ساعت از نیمه شب گذشته و من دوباره اومدم لابی... تلاش بی انجام برای چی؟ آه که چقدر وقت تلف کردم.. چقدر تو همه ی این وقتا میشد کارایی کرد و نکردم.. از روز اول موندنم تو هاستل اشتباه بود... میگم اشتباه بود ولی فقط اینده است که مشخض میکنه چی درسته و چی غلط... و خب الان اون اینده است... اگه برگردم ۶ ماه پیش احتمالا هنوز هم همین کارو میکنم... لازمه ی اون موقع این بوده... فقط باید میتونستم اینده رو دیده باشم که بتونم تصمیم دیگه ای بگیرم...